درست هم قد باران هايي كه مي آمدند
و من مي دويدم تا زودتر به خانه برسم
حالا در خانه دراز كشيده ام
و به سقفي خيره مانده ام
كه چكه نمي كند
با چتر توي اين هواي آفتابي يه كم مسخره س مگه نه؟ درست مثل خودم.مسخره مثل دست و پايي كه توي خواب خوني مي شن.مسخره مثل علمي كه پيشرفت مي كنه تا تو چهار روز بيشتر زنده بموني.
سوگند مي خورم به شهر / و تو كه ساكن اين شهري / به راستي كه انسان را در رنج آفريديم....سوره بلد
خيلي نبايد چيز ترسناكي باشد
آنقدر ترسناك كه اينهمه را بكوبي از "دبستان" تا اينجا
تا اينجا كه چراغ هايش هميشه روشن است
و دربان هاي بازنشسته يادشان نمي آيد كليدها را كجا گذاشته اند
نمي شود كه تو باشي
اما من اينهمه له له بزنم براي باران
تنهايي از گلويت پايين نمي رود آنهمه ابر بالاي سرت
از گلويم پايين نمي رود تنهايي
هر وقت دلت خواست بيا
مثلا قبل از سپيده كه تكليف چيزي روشن نيست
يا بعد از غروب كه بساط چاي روبراه است
تو خيلي قوي هستي عزيزم
باور كن چيز ترسناكي نيست
يك صندلي خالي كه اينهمه ترس ندارد
این
من است
دارد برای دختر کوچکش بستنی می خرد
این یکی شاید من باشد
که برای برگشت به شهر کوچکش دنبال اتوبوس می گردد
این یکی دیگر حتما من است
نشسته روی صندلی و ماه را زیر چشمی می پاید
من این جا خیلی زیاد است
فقط تو نیستی
دلی که شور دریا را نزند مال من نیست.پیوندش نزنید به این بیچاره که دلش برای دریا تنگ شده و چشم هایش بی ابر خشک می شود هر روز بیشتر از دیروز!این لعنتی انگار شور زدن یادش رفته ...
تو هیچی یادت نمی آد بچه ...هیچی یادت نمی آد...تو نمی دونی چی داره کپک می زنه...یادت نیست چی رو جا گذاشتی و کجا جا گذاشتی و چرا جا گذاشتی و وقتی کلافه ای کدوم کلمه رو اشتباه تایپ می کنی و به ماه نگاه می کنی که ...چرا خوب نمی شم و به جاش هی بد می شم و تازگیها دروغ هم می گم و الکی می نویسم با برگ های بهار بعدی گره می خورم اما هیچی نمی خورم به جز این سه نقطه هایی که می دونی چی می گم...نه خوب تری در کار نیست و خوب ها انگار حالا یه کم بالاتر از ما زندگی می کنن...این هم یه سه نقطه دیگه که قورت دادم و ... خدا کنه که نفهمی چقدر دلتنگم...
بغض می کنم
بگو سفر
اشک می ریزم
بگو باران
می ریزم
من همه اینها را بلدم
فقط نمی دانم چرا سیب دلم می خواهد
و سفر
و باران
چشم هاي دوخته به سقف ، روي تخت نمره چهار
روزنامه هاي باطله ، سردبيرهاي نيمه جان
پشت ميله هاي تخت من ، چند ماه آزگار
از ستاره سركشيدنم، (هيچكس خبر نداشت)
تا دوباره قد كشيدنم ، روزهاي بي تو انتظار
مثل اين سرم كه مي رود ، قطره قطره مي روي
مثل لحظه هاي مردنم، مثل روزهاي اين بهار
روي تخت نمره چهار ، خواب هاي بي تو منجمد
لحظه هاي از تو مضطرب ، ايستگاه هاي بي قطار
برق مي زند نگاه تو ، نيستي همين بس است
لعنتي بزن بزن بزن ، آي ابر لعنتي ببار
سيگارهاي بي اجازه و آرزوهاي اجازه دار كنار هم دود مي شوند.تو اينها را نمي فهمي.چقدر خوب است توي مجلس ترحيم براي بازي فردا نقشه بكشي.يكي اينجا دارد مي سپارد جان چون قبلا سپرده دل ...
فقط وقتي كه مي روي
اين پرده را كنار بزن
مي خواهم ماه را بميرم
قرار نبود ديگه اينجا چيزي بنويسم.اما باور كن سخت است.سخت است روي برجك ديده باني فقط رقص پرچم ها را تماشا كني و بغضت نتركد...همين!
کنار کدام دریا را نشانش بدهی
و بگویی اینجا دریاکنار است
برای من که باران را دیده ام
سخت است آسمان را نشان بدهند
ابرهای چاق را نشانم بدهند
و بگویند این باران است
تا بهار می مانم.شاخه به شاخه پیوند می زنم خودم را و این تابستان و پاییز و زمستان را هم قسر در می روم.لبخندت را می بینم و برای همه فرودگاه های جهان دست تکان می دهم.بعد ماه را فوت می کنم و می خوابم.
من علیرضا
فرزند محمد
متولد هزار و سیصد و خرده ای
در کمال صحت و سلامت اعلام می کنم پیامبری شکست خورده ام که وزارت ارشاد مجوز کتاب آسمانی اش را صادر نکرد وگرنه همین چند خظ را هم اینجا نمی نوشت.سهم من از نبوت تنها سه نقظه بود که توی نقشه از هم دور است.سه نقطه به جای آنهمه دلتنگی که دل پنج قاره را می ترکاند. دلتنگی/دلتنگی/ و تو چه می دانی که دلتنگی چیست؟ / به راستی که انسان را دلتنگ آفریدیم.
دلتنگی و هوای عفونت آلود اینجا می ترکاندم...ولی فعلا ...
می دونم اعصابت بهم می ریزه.می دونم هر بار که این تبلیغ رو از تلویزیون می بینی ، لقمه توی دهنت می ماسه و اینم می دونم که از حلزون و ترشحاتش خوشت نمیاد.
اما این روزها و شب ها هر باز که زخمام سر باز می کنه دلم حلزون می خواد.حتی اون تیکه ای که اسمش دل منه و هر بار تا در اتاق انتهایی بیمارستان می ره آدم رو...
دلم گوش ماهی هم می خواد.دلم گوش ماهی می خواد.گوش ماهی می خواد.به خدا برای خودم نمی خوام.هیچی رو برای خودم نمی خوام.می خوام دریا رو بشنوی.دریا رو بشنوی.لعنتی تو باید دریا رو بشنوی.قبل از اینکه خشکت بزنه روبروی قاب عکس من!
تب دارم
تب دارم
تب دارم
تب دارم
تب دارم
تب دارم
تب دارم
تب دارم
تب دارم
تب دارم
تب دارم
تب دارم
تب دارم
...
نگران چیزی نباش
تا چهل درجه اش را که بشماری خوابت می برد
شعر مي نويسيم
سخنراني مي كنيم
براي اضافه حقوق بشر خودمان را به باتوم اين و آن مي ماليم
مهم تر از همه اينها
هر شب در اخبار سراسری
تو را سردترین
و مرا بی باران ترین نقطه جهان اعلام می کنند
یکی از همین روزها به خانه برمی گردم
به ماه می گویم پشت در بماند
جایی نرود
تنهایی تمام عکس های دونفره را می بوسم
برای فنجان های دلتنگ دست تکان می دهم
پاهایم را برای صندلی ساده ای با احتمال تو جا می گذارم
برمی گردم و با ماه برمی گردم
از منجیل می گذرم
از امام زاده هاشم می گذرم
از کوچصفهان می گذرم
از مزارع چای می گذرم
بعد به کوچه شلوغ می رسم
تو همه اینها را در ماه می بینی
و ناگهان غمگین ترین دختر دنیا می شوی
گفته بودم
غمگین تر از این نمی شود نوشت
امشب را