پلاک 13

همه جور اجیل

کشتی می گیرم با پلنگ پتو

اما خوابم نمی برد

آسمان که نیستم

با اینهمه شهاب سنگ در سینه

تاب بیاورم

مرد هم که گریه نمی کند

این روزها شبیه بارانی شده ام که تنها در دوردست ها می بارد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393ساعت 14:33  توسط علیرضا بندری  | 

برای مرگم باید از این پاکت سیگار اجازه بگیرم

و از این استکان چای که رنگ پریده است

دیگر کسی را نمی شناسم که برای مردن

اجازه اش لازم باشد

فقط پزشکی قانونی باید ثابت کند

تو در شناسنامه ام دست نبرده ای

و من دقیقا در بیست و پنجم آذرماه سال هزار و سیصد و پنجاه و یک مرده ام

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم خرداد 1393ساعت 15:57  توسط علیرضا بندری  | 

 

این بار چندم است که می میرم

این بار چندم است که می خندی

این بار چندم است که می بارم

این بار چندم است که می بندی

 

درهای بسته مثل نفسهایم

یعنی بریده ام ...نه ... نمی فهمی

این بار چندم است که غمگینم

این بار چندم است که بی رحمی

 

با چشم های کور خودم دیدم

از پشت شیشه دست تکان دادی

این بار چندم است که می میرم

بی تو در این حوالی آزادی

 

این شرح حال من که همین پایین

چسبیده روی پایه این تخت است

این بار چندم است که می میرد

مردی که توی ذهن تو خوشبخت است

 

جان مي دهد براي تماشا ...آخ

جان مي دهم كنار شما كم كم

اين بار چندم است كه مي ترسي

اين بار چندم است كه مي ترسم

 

اين بار چندم است كه مي گويم

"با من بدون فاصله صحبت كن"

من ساده ام به سادگي اينها

مفعول و فاعلات و مفاعيلن

 

تو جای من نفس بکشی خوب است

تو جای من نفس بکشی خوب است

این بار چندم است که می گویم

تو جای من نفس بکشی خوب است

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم خرداد 1393ساعت 12:46  توسط علیرضا بندری  | 

مثل یک پاکت مچاله شده ، سرکه هفت ساله ام هیفا

سرکه را سر کشیده باشی تو باز هم من مچاله ام هیفا

در تو امشب نماز می خوانم روی دریا شبیه تایتانی

که  تو در عرشه اش خدا شده ای من همان آه و ناله ام هیفا

محشری روی سینه ام گاهی ، گاهگاهی سفینه ای گاهی

اندکی روبراه کن شب را ، اندکی هم بیا  له ام هیفا

من هلوی رسیده ای شده ام ، میز شام مرا بچین تا چین

بعد هم شاملو بخوان و بزن وسط چشمخاله ام هیفا

باز قرمز بپوش قرمزباز ، قر و غمزه ، قراضه ام کن باز

تن به تن کن مرا وطن تن کن تا ته رقص باله ام هیفا

تکه های مرا به من نده و ، تن به آغوش پیرهن نده و

دست این مرد بی وطن نده و ، من الفبای ضاله ام هیفا

مست کردم پلنگ پوشیدم ، توی چشمت نهنگ نوشیدم

باز تو بیست ساله ای خخخخ ، باز هشتاد ساله ام هیفا




+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اردیبهشت 1393ساعت 1:29  توسط علیرضا بندری  | 

وقتی سدی شکسته دیدی
یادت باشد پطرس
 
چیزی است در مایه های چوپان دروغگو
که می خواهد به همه بقبولاند نیمرو غذای لذیذی است
پسرم
 
نگران قصه های کتاب درسی نباش
تمام می شوند
 
مثل مشق های خط خورده تمام می شوند

فقط یادت باشد
وقتی از مدرسه به خانه بر می گردی
و مي بيني مردی روی طناب می رقصد
کمی نگران باش
احتمالا یک جای جهان باید ترک خورده باشد

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1392ساعت 12:19  توسط علیرضا بندری  | 

چیزی نپرسیداز من

من هیچ چیز نمی دانم

آقای بازجو!

نتي نيستم با تو برادر

خوني هم نيستم

اما شيري نبود آن دنداني كه افتاد

آقاي بازجو

من اسم هيچكس را به ياد نمي آورم

اجازه بده اين صفحه سفيد بماند

من هيچ چيز نمي دانم

 

آقاي بازجو!

به لبخند مرموز موناليزا نگاه كن

اگر چيزي سر درآوردي

آنوقت من تمام رازهاي سرزمينم را

براي تو فاش مي كنم

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1392ساعت 11:12  توسط علیرضا بندری  | 

غمگین تر از این نمی شود نوشت


یکی از همین روزها به خانه برمی گردم

به ماه می گویم پشت در بماند

جایی نرود


تنهایی تمام عکس های دونفره را می بوسم

برای فنجان های دلتنگ دست تکان می دهم

پاهایم را برای صندلی ساده ای با احتمال تو جا می گذارم

برمی گردم و با ماه برمی گردم

از منجیل می گذرم

از امام زاده هاشم می گذرم

از کوچصفهان می گذرم

از مزارع چای می گذرم

بعد به کوچه شلوغ می رسم


تو همه اینها را در ماه می بینی

و ناگهان غمگین ترین دختر دنیا می شوی


گفته بودم

غمگین تر از این نمی شود نوشت

امشب را


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1392ساعت 14:33  توسط علیرضا بندری  | 

روز دست هام رد خون ، روي شانه هام شوره زار

چشم هاي دوخته به سقف ، روي تخت نمره چهار


 روزنامه هاي باطله ،  سردبيرهاي نيمه جان

پشت ميله هاي تخت من ، چند ماه آزگار


از ستاره سركشيدنم، (هيچكس خبر نداشت)

تا دوباره قد كشيدنم ، روزهاي بي تو انتظار


مثل اين سرم كه مي رود ، قطره قطره مي روي

مثل لحظه هاي مردنم، مثل روزهاي اين بهار


روي تخت نمره چهار ، خواب هاي بي تو منجمد

لحظه هاي از تو مضطرب ، ايستگاه هاي بي قطار


برق مي زند نگاه تو ، نيستي همين بس است

لعنتي بزن بزن بزن ، آي ابر لعنتي ببار

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1392ساعت 14:30  توسط علیرضا بندری  | 

این شکلش را ندیده بودم تا حالا

یعنی تکیه داده بودم

سر رفته بودم

ترک خورده بودم

اما ندیده بودمش از این دوردست

از اینجا که مثل یک پارک بزرگ است

اولش نیمکت دارد با سه ستاره بالای سرش

بعد که آه می کشد وارونه و به قول شاعر

آه از آن مست که با با مردم هشیار چه کرد

آخرش از اینجا دید ندارد

از همانجا که ایستاده ای نگاهش کن


اولش که نیمکت دارد مال تو

آنجا که مست با مردم هشیار داستان دارد مال من


آخرش هم مال هیچکس نباشد

آخر این تنهایی

اقیانوسی است که کشتی هایش را باد برده است


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1392ساعت 14:29  توسط علیرضا بندری  | 

شب را گره زدم به خودم راه می روم

تا ماه می روم ...بله تا ماه می روم

"همواره عشق بی خبر از راه می رسد"

همواره من به صورت بی راه می روم

با شب برای دیدن تو از چهار راه

می پیچم و به آن ور دلخواه می روم


با کافه ها پیاده روی می کنی و من

هر شب کلافه تا ...


این قافیه ها تو را به من نمی رساند

فقط کنار و دریاکنار قافیه می شوند

درست مثل عشق

که دمشق را با همه زشتی هایش می نشاند روی انگشتر

انگشتر را می نشانی توی دست های کسی حوالی دریا کنار

کنار می آیی با کسی که از دریا لب می گیرد


یا لباب الالباب


امشب یک تکه از پرچم تو را پاره کردم

چپاندم توی دهانم

روبروی این بانوی جوان که با انگشت اشاره روی لب هایش صلیب کشیده است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1392ساعت 14:27  توسط علیرضا بندری  | 

مطالب قدیمی‌تر